|
در حوالي كوير
|
||
|
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع ازاد است. |
خدا علی حسین توحیدی را بیامرزد...سواد زیادی نداشت اما بسیار شعر می خواند...و در زندگی اش عشق و سهراب سپهری جریان داشت...خصوصا آنجا که می گوید «جور دیگر باید دید!»....سالها پیش که نوجوانی دوازده ساله بود به همراهی برادر و دو سه نفر از خویشان به مشهد رفتیم این دو خاطره از آن سفر است؟...الف) قرار شد با اتوبوس از کاشان برویم تهران....راننده گفت صندلی ها تکمیل است.اگر بخواهید آخر اتوبوس بنشینید....پذیرفتیم...رفتیم نشستیم....کمک راننده آمد کرایه بگیرد...گفت پنج نفرید مثلا می شود صد تومان....برادرم گفت 4 نفریم و هشتاد تومان پرداخت....شاگرد نگاهی کرد و ما را با صدای بلند شمرد...یک ..دو...سه...چهار...پمج....می شود صد تومان!!....برادرم به من اشاره کرد و گفت این بچه است حساب نیست!!...در اینجا برادرم نگاهی به بقیه کرد که شما حمایت کنید تا مهامله با هشتاد تومان جوش بخورد...که علی حسین وارد ماجرا شد و گفت می شود صد تومان!!و بعد به برادرم گفت بیست تومان دیگر هم بپرداز....وقتی کمک راننده بیست تومان را گرفت و رفت علی حسین گفت:...ببین شما درس خوانده اید ولی خیلی چیزها را نمی فهمید این غریبه می خواهد برادرت را آدم حساب کند!...بعد با اتوبوس به تهران رسیدیم و از آنجا با قطار به شمهد رفتیم...آن روزها افرادی که به مشهد می رفتند رخت خواب و ظروف پخت و پز هم می بردندو در مهمان پذیرهایی که گاه خانه بود ساکن می شدند...ما به رضویه کاشانی ها رفتیم...رضویه مهمان سرایی بود که با مدیریت آیه الله یثربی با پول مردم منطقه ساخته شده بود...مدیر رضویه گفت اتاق نداریم اگر خواستید بروید نمازخانه!!...در نمازخانه سی – چهل نفر به صورت مجردی ساکن بودند...هر گروه در گوشه ای بساط خواب انداخته بودند و بساط پخت و پز هم در حیاط بود....شب اول ساعت حدود ده شام را خوردیم...ولی خوابیدن در جایی که برق روشن بود و سی چهل نفر حرف می زدند آسان نبود....علی حسین بلند شد نگاهی به همه انداخت و برق را خاموش کرد!!! عده ای سرو صدا کردند چرا برق خاموش شد...علی حسین برق را روشن کرد و گفت شما الان دارید چه کاری انجام می دهید؟!...گفتند داریم با هم حرف می زنیم...گفت خب باز هم حرف بزنید حرف زدن و حرف شنیدن نیاز به برق و روشنایی ندارد!!!
|
|