در حوالي كوير
 
 
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع ازاد است.
 

«منصور سحابی، ابری مهربان»

ده سال قبل یعنی در سیزدهم مهر 1393 در جاده قم- تهران تصادف کرد. چند روز بعد تشییع جنازه ی باشکوهی در آران و بیدگل برگزار و آرامگاه ابدیش شد زیارت محمد هلال...

در سال 1326 در سرمحله آران و بیدگل به دنیا آمد. در نوجوانی به تهران رفت. در آنجا درس خواند. دیپلم گرفت و شد کارمند بانک صادرات... ....صبح از خواب بیدار می شد . صبحانه می خورد به بانک می رفت پشت باجه می نشست .ساعت 2 به خانه باز می گشت.. .نهار...استراحت...گشتن در شهر و آماده شدن برای فردا....روزی با برادرش «عباس» مشغول گفتگو شد....و به این نتیجه رسید شاید او وظیفه ای دیگر دارد..بی هیچ پشتیبانی راهی آمریکا شد....(آن روزها رفت و آمد به آنجا سخت نبود.)......از کارگری در رستوران و کوتاه کردن چمن آغاز کرد. وارد دانشگاه شد و در رشته ی «صنایع غذایی » درس خواند....در همان روزها با «مری آن رابرت سون» آشنا شد... دانشجوی پرستاری و دختری بافرهنگ...ازدواج کرد. ....همسرش غذاهای مختلفی می پخت و او می فروخت....به سراغ بستنی رفت.مغازه ای باز کرد . مشتریهایش زیاد شد. شعبه ی دوم و سوم به راه افتاد ...بعد به این نتیجه رسید که وقت گسترش فعالیت است. با دو سه نفر دیگر شریک شد.دستگاه های بزرگتری آورد و بستنی فروش های زیادی مشتریش شدند... محصولاتش متنوع شد... شعبه های شرکت در ایالتهای مختلف افتتاح شد و کامیونهای یخچال دار محصولات را به شهرهای مختلف می رساندند.....فرزندانش به دنیا آمدند:« مجید ، ابوذر و مهران» ....حالا دیگر وقت آن بود به سرزمین مادریش باز گردد سالی یکی - دوماه می آمد....به اقوام سر می زد. گره های بسیاری با دستان او باز می شد....برخی هم به سراغ او می آمدند تا کمک کند گنبد و گلدسته ای ساخته شود یا ایوانی کاشی ....با مهر و ادب به آنها می گفت من وظیفه ی دیگری دارم . شاید سالن سینما و نمایش بسازم شاید هم مجموعه ای ورزشی.... با همراهی آموزش و پرورش حدود صد و بیست هزار متر زمین به او واگذار شد تا «مجموعه ورزشی مادر» به دنیا آید. با پیگیریهای « جغفر جوادی » تک تک قسمتها به راه افتاد.. سالن ورزشی ، استخر سرپوشیده ، سالن بدنسازی ، زمین چمن مصنوعی ، سالن اسکواش ، سالن بدنسازی ، مهمان خانه ای برای اسکان مسافر یا ورزشکار....

او را دیدم در جشنواره ی خیرین ورزشی در اردوگاه ازناوه .. عزم بازگشت داشت . توفیقی شد با او همسفر شوم با همراهی جناب جوادی.. و در این راه از مشکلاتش گفت از عشق و علاقه اش به زادگاهش و اینکه می توانسته در تهران با آسودگی زندگی کند اما به همه چیز پشت پا زده است و رفته است دیاری دور به یک امید ...چیزی بیابد و برای مردمان شهرش بیاورد...

عاشق ورزش بود و متنفر از اعتیاد و دخانیات!!!...اگر می دید دست فردی سیگار است خاصه اگر جوان بود به سراغش می رفت با لبخند و مهربانی از آسیبها و زیان های سیگار می گفت و در بسیاری از مواقع تا هنگامی که آن جوان سیگار را رها نمی کرد مشغول صحبت بود...

سال گذشته تیمهای ورزشی مدارس آران و بیدگل نتایج ارزشمندی در مسابقات استانی به دست آوردند. در تصاویر این تیمها تصویر«منصور سحابی» در دستان دانش آموزان ورزشکار به چشم می خورد وقتی از مسئولین مربوطه پرسیدم گفتند خانواده ایشان همچنان حامی تیمهای ورزش ذانش آموزی است!!

( علیرضا توحیدی - مهر 1403 )

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۳ساعت 19:37  توسط علی رضا توحيدي  | 
  بالا