|
در حوالي كوير
|
||
|
استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع ازاد است. |
رفتم خیابان المهدی پیاده روی...شب است و هوا خنک تر شده است ...بعد می آیم میدان شهید روحانی تا بروم فروشگاه باران....وارد میدان نشده سگی به طرفم حمله می کند واق واق کنان...پی چیزی هستم.. سنگی ...چوبی ...که نیست...داد می زنم و به حالت شوت کردن ایستاده ام....در تاریکی میدان یکی داد می زند توحیدی مودب باش !!!.....همین طور که مراقب حمله سگم نگاهی به محل صدا می اندازم دو نفر لم داده اند و قلیان می کشند....چاره ای نیست از میدان بیرون می آیم سگ هم.....آنکه در میدان است می نشیند و بلند می گوید توحیدی بیا توی میدان.... ولی من دور می شوم سگ هم دنبال من می آید...جوان قلیان را رها می کند می آید سگ را صدا می زند: حشمت....حشمت....سگ به طرفش می رود جوان دستی به سرش می کشد.. امشب هم بازی تا کردی ؟!...حشمت می رود...جوان می رود توحیدی می رود....
|
|